مینی سریال queen gambit و شروع کردم دیدن.تعریفش و زیاد شنیدم جزو اخرین سریال های پرطرفداره این روزاس. در مورد شخصیت یتیم و آواره ایه که تبدیل به یه شطرنج باز شگفت انگیز میشه.شخصیتی به ظاهر پوچ و افسرده که طی یه اتفاق میفهمه که استعداد بزرگی تو شطرنج داره. قسمت اولش و دیدم و خیلی دوستش داشتم.کلن هفت قسمته.. و بنده به عتوان یه شطرنج باز حرفه ای واقعا بهم چسبید سریال.مخصوصا اون سکانس انتهاییش که برگ ریزون بود.
+ یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۹ جا مانده |
برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: چهارشنبه 13 اسفند 1399 ساعت: 23:34
برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: چهارشنبه 13 اسفند 1399 ساعت: 23:34
برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: چهارشنبه 13 اسفند 1399 ساعت: 23:34
اینکه مردمی هستیم که با هر مصیبتی که سرمون میاد جوک می سازیم یعنی در مقیاس بزرگتر چَندلِر هستیم تو فِرِندز که تنها مکانیزمش واسه دفاع در برابر غمه طلاقه ننه باباش شوخی بود
برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: چهارشنبه 13 اسفند 1399 ساعت: 23:34
" زندگی یعنی همین . اساسش لذت بُردنه . ما اصن زندگی می کنیم که از تک تک لحظه هاش لذت ببریم .می دونی اونایی که میگن لذت بُردن همه ی زندگی نیست کیان؟ یه عده آدم تنبل مُفت خور که براشون فرقی نداره به جای فیله ی گوساله کبابِ گوشت خر بخورن به جای پورشه سوار پراید شن . به جای ورساچه تاناکورا بپوشن . یه سری آدم که دوست دارن پوستر آدم های موفق بزنن به دیوار اتاقشون جلوشون تعظیم کنن به جای اینکه اونا پوستر اینا رو بزنن به دیوار . وقتی با این آدم ها حرف می زنی بوی تعفن مغز پوسیدشون حالت و بهم می زنه .
اصن تو تا حالا یه آدم موفق دیدی که مثلا داره تو هاوایی آفتاب می گیره بگه تُف به این زندگی؟ خسته شدم از این لذتا؟ حالم بهم می خوره از این ماشین و خونه و لاین و هواپیمای شخصی و کشتی ..؟ بگه همین استیکی که نیم ساعت پیش خوردم و خوشمزه بود و می خوام برم بالا بیارم؟
اگه می بینی نشده برای اینه که ذهنت و براش آماده نکردی . تو خودت و برای اون لحظه ی خوشی نساختی . اگر به عالمه ماهی بزرگ می خوای بیاید یه تور بزرگ داشته باشی . ذهن تو همون توره . هرچی بزرگ ترش کنی ماهی بیشتر گیرت میاد . ما از وقتی بچه بودیم فکر و ذهنمون با یه سری درست و غلظ و باید و نباید بیخودی پُر شده . کی پُر کرده اینارو؟ هرکی از راه رسیده ...خانواده.. مدرسه .. دوست .. پدر و مادر .. یه سری آدم بی رویای بی آرزو . همه ترسو بار اومدیم دیگه . با یه ذهن مریض و کم توقع . تا وقتی نتونی این ترس و بریزی دور . اسیرشی . جای لذت بردن ازش رنج می بری. آدمیزاد تا وقتی زنده س که رویا داشته باشه .
زندگی من و نگاه کن . من همه چی دارم . یعنی اگه تا آخرین روز زندگیم کار نکنم من دارم . نیازی ندارم کار کنم . اما من فقط به خودم میگم باید بری جلو . میرم جلو .. فقط می رم جلو ...من زندگیم سختی کم نداشته . هنوزم تو سختیم . ولی فقط برای آرزو هام می دوام . دقیقا همون موقعی که آدما سرگرم چیزای مزخرف و بی ارزشن من میرم دنیال چیزای دیگه.
بزار یه چیزی بهت بگم . وقتی روی زمینی واسه دیدن یه بُرچ بیست طبقه باید بالا رو نگاه کنی . باید سرت و بگیری بالا . چون بلنده . ولی برای دیدن همون برچ از بالای چهل طبقه باید پایین و نگاه کنی .چرا؟ چون دیگه کوچیک شده . آدما خودشون تعیین می کنن ذهنشون دنیا رو از طبقه چندم ببینه .
بُردن فقط یه قانون داره . اونم بُردنه ."
آقازاده - بهرنگ توفیقی
+ یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۹ جا مانده |
برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: چهارشنبه 13 اسفند 1399 ساعت: 23:34

چقدر تیتراژ پایانی سریال آقازاده رو دوست دارم.منظورم اهنگ فوق العادش نیستا.تصویرش.اینکه شخصیت از تو کوچه پس کوچه های دراز تهران در حرکته و یهو دوربین میاد بالا اخر تیتراژ و اون کوچه غرق میشه تو شهر شلوغ و وحشتناک تهران.عین یه رودخونه که میرسه به یه دریای عظیم ...

برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: چهارشنبه 13 اسفند 1399 ساعت: 23:34
"نادرس قرشمال سوزمانی.در به در هلاک نادانی.غلط های زیادی.قند شکستن های نامربوط.کره نادرس جلف سرخآو مال.گم بمیر.گم.."
برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: چهارشنبه 13 اسفند 1399 ساعت: 23:34
برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: چهارشنبه 13 اسفند 1399 ساعت: 23:34
من چقدر این دو قسمت سریال اقازاده که در مورد رفتن شخصیت ها به مشهد و امام رضا بود دوست داشتم.امام رضا...دلم و بُرد جایی که مُچاله شد.تا حرم و نشون میداد و صحن بی کرونا و اشک تو چشام جمع شد.خاطرات ادم رو ویران می کنند...
امیر اقایی چقدر تو این سریال خوب بازی می کنه.در واقع امیر آقایی تو سریال داره اقایی می کنه یه نفره.سریال به اسم خودشه فقط.به قول معروف گفتنی سریال رو کاکُلش می چرخه.
+ دوشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۹ جا مانده |
برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: چهارشنبه 13 اسفند 1399 ساعت: 23:34
اپیزود 13 واکینگ دد. اقا عجب محشر بود.در مورد میشون و رفتنش به اون جزیره با اون مَرده بود . من عاشق این اپیزودام که مختص به یه شخصیتن فقط.چقدر هیجان انگیز و جذاب و ترسناک بود.بیشتر بازیگر های قدیمی هم تو این اپیزود حضور کوتاه داشتن.تو ذهن و تخیلات میشون موقع شکنجه ش تو سلول.چیزی شبیه به توهم زدنای ریک تو اون اپیزود وحشتناک منفجر شدن پُل...فکر کنم اخرین حضور میشون تو این سریال بود.
+ سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۹ جا مانده |
برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: چهارشنبه 13 اسفند 1399 ساعت: 23:34
یه چیزی که برای من خیلی ترستاکه این روزا آینده ی نامعلومه .فکر کن بعد از چند ماه از ورود و شیوع این ویروس تو جهان هنوز یه درصدم برای درمانش هیچ اتفاقی نیوفتاده.حتی پزشکان و محققان و دانشمندا که اهن و تولوپشون گوش فلک و همیشه کر کرده نمی تونن یه پیش بینی کنن که کی قراره کار این ویروس تموم شه.یا کی می تونن یه واکسن لعنتی براش بسازن.خیلی وحشتناکه که هیچ چیز معلوم نیست همه معلقن تو هوا.این نشون میده که چقدر انسان و علمش چقدر چقدر چقدر می تونه عقب باشه و فقط ادعا.
برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 14:40
برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 14:40
اعتقاداتم خط کشیش به شکلی نیست که برای نود و نه درصد آدما قابل درک باشه.و البته که تلاشی ندارم برای اینکه کاری کنم کسی درکش کنه.اعتقاد باید تو قلب آدم و ذهن آدم باشه برای عشق بازی آدم با خودش و خدای خ
برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 14:40
تو اوضاع احوالی که بیشتر از هرچیز امید به گرمایی داشتیم که شیوع ویروس و کم کنه.و نظر به سال های قبل تا به این سن که از فروردینش گرما زیاد می شد و روزاش تمامن تیغ آفتاب بود.امسال اما از وقتی که توپ سال
برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 14:40
فیلم عرق سرد و دیدم.ساخته ی سهیل بیرقی که دو سالی هست اکران شده.چقدر دوستش داشتم.راستش فکر نمی کردم اینقدر خوب باشه. اینکه فیلم از روی یه داستان واقعی ساخته شده و خیلی ها از موضوع اصلیش خبر داشتن می ت
برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 14:40
برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 14:40
دیشب تا خود صبح خوابم نبرد.صدای بارون شدیدی که تبدیل به سیل داشت می شد حالم و بد کرده بود.راسته که میگن دل آدم که خوش نباشه هیچ برف و بارونی براش قشنگ نمیشه. چار زانو رو تخت نشسته بودم و دستم و زده بو
برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 14:40
دیگه طاقت این شب های کش دار تنهایی رو ندارم.دلم زن می خواد.این تصمیم و حدود دو ساعت پیش که فهمیدم حالم خوب نیست و کسی رو ندارم دستم و بگیره و تو چشام زل بزنه و بپرسه حالم چطوره و من نگرانی و تو چشماش ببینم گرفتم.این تصمیم قطعی و از فردا ساعت هفت صبح قابل اجراست.
برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 14:40
میشه لطفا اگه شد برام دعا کنید که این چیزی که تو گلوم احساس می کنم تهش یه گلو درد ساده باشه و ربطی به چیزای دیگه نداشته باشه؟ راستش مثل سگ می ترسم و از ترس دارم پاره میشم.
برچسب: نویسنده: علی رضوانی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 14:40